
آزمون وسوسه و پاکدامنی
آزمون وسوسه و پاکدامنی
شبهای مزرعه سرد بود و باد میوزید. صدای وحشتناکِ حیوانات وحشی پشت انسان را میلرزاند. اما ژائو خود را وقف این کار کرد. او مطمئن میشد که حیوانات هیچ دانهای را نبرند. یک روز هنگام غروب آفتاب که ژائو در حال راندن دستهای از پرندگان بود، دخترجوانی را دید که فوقالعاده زیبا بود و به او نزدیک میشد. بانو به او گفت که به روستای دوری میرود و درخواست کرد که آن شب را آنجا بماند. ژائو شنگ با خود فکر کرد که بهعنوان یک تزکیهکننده، باید به مردم نیازمند کمک کند. او از آن بانو دعوت کرد تا شب را درکلبه کاهگلیاش بماند. اما خودش در مزرعه به تنهایی تا صبح نشست. روز بعد بانو گفت که پایش خیلی درد میکند و خواست که چند روز دیگر آنجا بماند. هنگام شب بانو سعی کرد او را اغوا کند، اما قلب ژائو شنگ مصمم به تزکیه بود و اصلاً وسوسه نشد.
3. آزمون حرص و آزمندی
در مرحله بعد، استاد ژانگ به ژائو شنگ دستور داد تا به کوه برود و هیزم بیاورد. بهمحض این که ژائو راه افتاد، در راه بیش از ۳۰ گلدان طلا در جاده دید. او به طلاها کاملاً بیاعتنا بود و حتی سرش را برنگرداند تا آن طلاها را بررسی کند.
4. آزمون ترس و اعتماد
زمانی که در کوه بیدار شد، در همان زمان دید که سه ببر غرشکنان به سمت او در حال حمله هستند و نزدیک بود او را بخورند. در آن لحظۀ حیاتی ژائو وحشت نکرد. او فکر کرد: «من شاگرد استاد ژانگ هستم. استاد در حال نظارۀ من است! هیچ چیز به من آسیب نمیرساند!» در واقع، ببرها لباسهایش را پاره کردند و صورتش را لیسیدند اما ابداً او را گاز نگرفتند. با دیدن او که بیباک بود، ببرها سر خود را پایین انداختند و رهایش کردند.
