از دست دادن قلب تزکیه

از دست دادن قلب تزکیه

د

🌿 داستان: از دست‌دادن قلب تزکیه
فی چانگ‌فانگ، یک کارگزار دولتی در دوران سلسله هان بود. روزی متوجه پیرمردی شد که در بازار دارو می‌فروخت و شب‌هنگام، در حالی‌که کسی نمی‌دید، به درون یک کوزه شراب می‌پرید و ناپدید می‌شد. فقط فی این صحنه را می‌دید و دریافت که او انسانی عادی نیست.
با اشتیاق برای ترک دنیا و رسیدن به حقیقت، روزی نزد پیرمرد رفت و برایش شراب و گوشت خشک‌شده آورد. پیرمرد او را فردای آن روز به درون کوزه برد. آن‌جا جهانی دیگر بود: پر از کاخ‌ها و معماری شگفت‌انگیز. پیرمرد گفت که زمانی خدا بوده، ولی به خاطر خطاهایش، به دنیای انسان‌ها فرستاده شده و حالا زمان بازگشتش فرارسیده است.

فی گفت نمی‌تواند خانواده‌اش را نگران کند. پیرمرد تکه‌ای نی به اندازه‌ی قد فی برید و از او خواست آن را پشت خانه‌اش آویزان کند. نی به شکل خود فی درآمد و خانواده‌اش تصور کردند که او خود را حلق‌آویز کرده است.
فی با پیرمرد به راهی پر از آزمون رفت: گذر از میان ببرها، خوابیدن زیر صخره‌ای آویزان که طناب پوسیده‌اش توسط جانوران جویده می‌شد. در همه آزمون‌ها، ترسی به دل راه نداد. اما در نهایت، پیرمرد کاسه‌ای مدفوع پر از کرم را به او داد و گفت بخور. فی نتوانست. پیرمرد آهی کشید و گفت: «چه حیف... نزدیک بود به دائو برسی.»
او فی را به دنیا بازگرداند، ولی پیش از آن، یک طلسم محافظ به او داد و گفت با این چوب پرواز کن و به خانه برو.
فی به خانه بازگشت، در حالی که ده سال گذشته بود، ولی برای او تنها ده روز سپری شده بود. او قدرت‌هایی فراطبیعی یافت، بیماران را شفا می‌داد و در یک روز، در چندین شهر دیده می‌شد. اما پس از مدتی، طلسم خود را از دست داد و ارواح او را کشتند.
دانشمند بزرگ، سو چه، بعدها نوشت که فی طلسم را از دست نداد، بلکه قلب صادقانه‌اش برای تزکیه را از دست داد—زیرا به دنبال شهرت و ثروت رفت، و در نتیجه دیگر شایسته‌ی حمایت آسمانی نبود.

https://en.minghui.org/html/articles/2025/3/7/225763.html

#داستان_قديمى #داستان_آموزنده #داستان_زندگى