
جوینده تائو، بیخبر از سرنوشتی که در انتظارش بود، به درون دره پرید
چیدن هلو از درختی میان دره
ژانگ دائولینگ ۲۰۱ شاگرد داشت. اما برای انتقال تائو به تزکیهکنندگان واقعی، شاگردانش را آزمایش میکرد. روزی، آنها را به تیغهای روی کوه به نام «پلکانی بهسوی ابرها» برد. او به درخت هلویی اشاره کرد که روی پرتگاهی رشد کرده بود و گفت:
«من باید تائوی بزرگ را برای کسی فاش کنم که بتواند از این درخت، هلو بچیند.»
درخت هلو روی تختهسنگی ناهموار، میان ابرها و در اعماق دره، درست در وسط دامنهای بسیار شیبدار در حال رشد بود. بسیاری از شاگردان از تیغه کوه به درخت نگاه کردند و از سر ترس و تعجب، خیس عرق شدند. آنها عقب کشیدند و گفتند:
«استاد، این غیرممکن است.»
اما ژائو شنگ نظر متفاوتی داشت. او فکر کرد:
«اگر استاد میگوید هلو بچینیم، پس حتماً راهی هست. استاد من اینجاست و هرگز اجازه نمیدهد سقوط کنم و بمیرم. یک تزکیهکننده باید قبل از رسیدن به تائوی بزرگ، به استاد و تائو ایمان داشته باشد.»
با همین ایمان، ژائو جهشی به سمت درخت انجام داد و درست روی شاخهها فرود آمد. همه شاگردان از شجاعت او شوکه شدند.
ژائو برای هر نفر یک هلو چید و آنها را به سمت استاد ژانگ پرتاب کرد. او مجموعاً ۲۰۲ هلو چید، به طوری که استاد ژانگ و ۲۰۱ شاگردش هرکدام یکی داشتند. پس از اتمام کار، استاد ژانگ دستش را دراز کرد تا او را بالا بکشد. همه شاگردان فکر کردند:
«چگونه ممکن است استاد بتواند ژائو را بالا بیاورد؟»
اما استاد ژانگ، در برابر چشمهای آنها، سه بار دستهایش را تا سه برابر طولشان کشید و ژائو را به بالا برد.
#تائو #ژانگ_دائولینگ #ژائو_شنگ #داستان_کهن #آزمون_تزکیه #حکمت_چینی #داستان_عرفانی #ایمان_به_استاد #شجاعت #تلاش_و_ایمان
