تاجر ثروتمند به هنگام مرگ دختران زیبایش را بدست یک غریبه سپرد

تاجر ثروتمند به هنگام مرگ دختران زیبایش را بدست یک غریبه سپرد

د

راز پنهان
لیو، از بزرگان دربار، روزی با قایق از رودخانه می‌گذشت. در همان مسیر تاجری به نام هیو نیز سفر می‌کرد. هیو بیمار و ناتوان بود و وقتی احساس کرد مرگش نزدیک است، دو دخترش، اموال فراوان و مرواریدی گران‌بها را به لیو سپرد و از او خواست سرپرستشان باشد.
پس از درگذشت هیو، لیو همه‌ی دارایی‌ها را بی‌کم‌وکاست به دولت بازگرداند. برای دختران او شوهرانی شایسته یافت و خود مراسم عروسی‌شان را برپا ساخت. او نه تنها چیزی از مال هیو برای خود برنداشت، بلکه مانند پدری مهربان، از دختران او حمایت کرد.
در وصیتی پنهانی، هیو از لیو خواسته بود مروارید ارزشمندش را هنگام کفن و دفن در دهانش بگذارد. تنها لیو از این راز خبر داشت. سال‌ها بعد، وقتی خانواده‌ی هیو به دنبال دارایی او آمدند و قبرش را گشودند، همان مروارید در دهانش بود. بدین‌گونه راستی و وفاداری لیو بر همه آشکار شد.
لیو بارها در زندگی خود به دیگران یاری رساند، بی‌آنکه کسی از نیکوکاری‌هایش باخبر شود. او به عهد خود از صمیم قلب وفا کرد و نشان داد که تقوا و صداقت، نوری دارند فراتر از هر مروارید درخشان.

منلع داستان: https://fa.minghui.org/html/articles/...

داستان هایی کوتاه و جذاب و پرمعنا از سراسر دنیا همراه با شعرو نقل قول های کوتاه که به زندگیتان عشق ومعنا و انرژی و آرامش می بخشد

#داستان
#داستان_کوتاه
#داستان_شب
#داستانهای_باستانی
#داستان_جذاب