
سفر به آسمان... برایش باورکردنی نبود (قسمت آخر )
پس از اینکه ژائو شنگ هلویش را خورد، استاد ژانگ به شاگردان گفت:
«ژائو شنگ توانست روی درخت فرود بیاید، زیرا ذهنش درست و صالح بود. حالا من، بهعنوان استادتان، سعی خواهم کرد همان کار را انجام دهم. ببینیم آیا میتوانم یا نه. اگر بتوانم یک هلوی بزرگ بچینم، فوقالعاده خواهد بود. اگر نتوانم روی درخت فرود بیایم، لایق نیستم که استاد شما باشم و بدون هیچ تأسفی خواهم مرد.»
به جز ژائو شنگ، همه شاگردان تلاش کردند تا استاد ژانگ را متقاعد کنند که این کار خطرناک را انجام ندهد، اما استاد بدون توجه به درخواستهای آنها جهش کرد. او نتوانست روی درخت فرود بیاید و در دره سقوط کرد. رنگ از رخسار همه پریده بود و شوکه شدند. مدتها هیچ صدایی شنیده نشد و همه فکر کردند استاد درگذشته است و شروع به گریه کردند.
غم و اندوه ژائو شنگ را نیز در بر گرفت. ضربالمثل چینی میگوید: «استاد برای یک روز؛ پدر برای یک عمر.» اگر اتفاقی برای استاد افتاده بود، چگونه میتوانست بهعنوان شاگرد ادامه دهد؟ اما پس از آن ژائو فکر کرد:
«استاد بزرگ است؛ او در سطح بسیار بالایی است. در پایین هر دره زمین سختی وجود دارد، حتی عمیقترین درهها برای تزکیهکنندهای که تائو را کسب کرده چیزی نیست. من بهعنوان شاگرد، باید در همه شرایط استاد را دنبال کنم. نباید او را رها کنم و تنها زندگی کنم.»
او چشمانش را بست و با ایمان، جهشی دیگر به سوی دره انجام داد.
ژائو زمان را احساس نمیکرد. وقتی بالاخره فرود آمد، ابداً جراحتی نداشت و درست در مقابل استاد ژانگ فرود آمد، که لبخند میزد، همانطور که انتظار داشت. در آنجا یک تخت و یک اتاق وجود داشت. استاد ژانگ گفت:
«میدانستم که میآیی!»
قبل از بازگشت به خانه، استاد ژانگ به مدت سه روز تائوی بزرگ را برای ژائو فاش کرد. همه شاگردان دیگر متأثر شدند و از دست دادن این فرصت برای کسب تائوی بزرگ را حس کردند.
در نهایت، استاد ژانگ و ژائو شنگ در روز روشن به آسمان صعود کردند و جاودانه شدند. سایر شاگردان، اوج گرفتن آنها را تماشا کردند تا اینکه در میان ابرها ناپدید شدند.
هشتگها:
#تائو #ژانگ_دائولینگ #ژائو_شنگ #داستان_کهن #عرفان #ایمان_و_شجاعت #داستان_چینی #آموزش_تائو #جاودانگی #داستان_عرفانی
