دوازده سال در یک غار

دوازده سال در یک غار

د
309 Video Views·Nov 30, 2024

دوازده سال در یک غار

آقای و‌ِِون یک کشاورز بود. زمانی که یک گراز وحشی در حال کندن و آسیب رساندن به زمین کشاورزی‌اش بود، به او یک .تیر شلیک کرد اما اورا نکشت.
گراز وحشی به سمت یک غار حرکت کرد و آقای و‌ِون اورا تا  آنجا دنبال کرد. زمانی که وارد غار شد پس از پایین آمدن از سیصد پله، ناگهان درب غار باز شد و صدها خانه در دل غار هویدا شدند.
پیرمردی از یکی از خانه ها بیرون آمد و گفت: تو کسی هستی که گراز مرا زخمی کردی؟
آقای وون پاسخ داد: گراز تو در حال خوردن محصولات کشاورزی من بود، به همین دلیل به او یک تیر شلیک کردم.
پیرمرد پاسخ داد: این اشتباه است که یک گراز به محصولات کشاورزی آسیب بزند، اما اگر کسی هم آن گراز را مثل اموال خودش در نظر بگیرد و به آن آسیب بزند نیز اشتباه است.
کشاورز از آن پیرمرد عذرخواهی کرد و پیرمرد در پاسخ گفت عذرخواهی تورا می پذیرم و این طور درنظر می گیرم که این سرنوشت گراز من بوده است.
پیرمرد، وون را به مکانی راهنمایی کرد که بیش از ده دانشمند در آنجا با لباس های خاصی که به تن داشتند مشغول گوش دادن به حرف های کسی بودند. آن فرد داشت تائو ته چینگ از لائوذی را آموزش می داد.
در این میان فردی وارد شد و غذا آورد. پیرمرد، وو‌ِن را دعوت به غذاخوردن‌ کرد.
وون نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد که آدم هایی که می بیند کاملا شبیه آدم های بیرون غار هستند اما مکانی که در آن هستند زیبا و آرام و با شکوه است. پس از غذا، وون
  دوست داشت بیشتر آنجا بماند اما پیرمرد اجازه نداد و به او گفت که امکان پذیر نیست و به پسری که آنجا ایستاده بود اشاره کرد تا اقای وون را به بیرون هدایت کند.
وون که بسیار کنجکاو شده بود از پسر پرسید: این جا کجاست؟
پسر پاسخ داد: آن افرادی که دیدی خردمندانی بودند که از وحشیگری پادشاه جی(اخرین امپراطور سلسله ی شیا) به اینجا گریختند و پس از پیروی از تائوئیسم جاودانه شدند.
مربی ای که دیدی آقای هِشنگ چونگ از سلسله ی هان و من نیز وانگ فوسی هستم.
من هم مثل مربی ام از سلسله ی هان هستم و برای پیدا کردن پاسخ برخی سوالاتم که مربوط به تائو ته چینگ بودند به اینجا آمدم. من‌ صد و بیست سال به عنوان خدمتکار در اینجا کار کرده ام اما هنوز فقط یک نگهبان هستم و هنوزم که هنوز است جوهره ی اصلی تائو ته چینگ را بدست نیاورده ام.
وقتی به در ورودی غار رسیدند آقای وون چندین بار از آن پسر خداحافظی کرد زیرا گمان می کرد که هرگز دیگر اورا نخواهد دید.
بیرون در غار او در کمال ناباوری دید که تیر و کمانش تجزیه شده است.
وقتی به روستا برگشت، اگرچه برایش اینطور به نظر می رسید که لحظه ای کوتاه گذشته است، اما به او گفتند که دوازده سال از زمان رفتن او به غار گذشته است. حتی خانواده اش برای او مراسم تشییع برگزار کرده بودند و از بازگشت او نا امید شده بودند.
پس از مدتی وقتی آقای وون و اهالی روستا به آن غار رفتند در کمال تعجب دیدند که در  ِآن غار با صخره ی بزرگی بسته شده است به گونه ای که نمی توانستند آن را حرکت بدهند.
https://en.minghui.org/html/articles/2023/6/10/209817.html