
ایمان یک مرد گرسنه
ایمان یک مرد گرسنه
روزگاری درویشی بود با تقوا و ایمان که از گرسنگی در بیابانی گم شده بود. همانطور که در مسیری دورافتاده به دنبال چیزی برای خوردن درحال راه رفتن بود، یک کیسه میوه خالی پیدا کرد که توسط رهگذری قبلا در کنار جاده پرتاب شده بود. درویش کیسه را برداشت و روی شانهاش تاب داد و با صدای بلند دعا کرد: «خدایا شکرت که به مردی که گرسنه بود یک کیسه میوه خالی دادی.» و همچنان به راه خودش ادامه داد.
بعد از اینکه کمی راه رفت، با یک کمان شکاری قدیمی روبرو شد که رشته آن شکسته بود. کمان را برداشت و در کیسه اش گذاشت و با صدای بلند دعا کرد: «خدایا شکرت که به مردی گرسنه یک کمان شکاری با ریسمانی شکسته دادی.»
کمی جلوتردرجاده درخت پیری را دید که مرده بود و میوه نداشت. چند شاخه خشک درخت کهنسال را شکست و در گونی گذاشت و دوباره با صدای بلند گفت: «خدایا شکرت که مردی را که گرسنه بود به درخت میوه مرده ای رساندی» و سپس راهش را ادامه داد.
کمی بیشتر راه رفت و یک دیگ آشپزی قدیمی دندانه دار پیدا کرد. دیگ کهنه را از روی زمین برداشت و گرد و غبار آن را پاک کرد و در گونی خود گذاشت و دوباره با صدای بلند دعا کرد: «خدا را شکر که به یک مرد گرسنه یک گلدان قدیمی پر از خاک دادی.»
در حالی که به راه رفتن ادامه می داد، روی زمین یک قلاب ماهیگیری پیدا کرد اما تیر ماهیگیری نداشت. او قلاب ماهیگیری را برداشت و در گونی خود گذاشت و دوباره با صدای بلند گفت: «خدایا شکرت که به یک مرد گرسنه یک قلاب ماهیگیری بدون چوب ماهیگیری دادی.»
سرانجام، پس از روزها پیاده روی، مسیر او به رودخانه ای ختم شد که آنقدر بزرگ بود که آن طرف را نمی دید. درویش پیر در کنار رودخانه به زانو افتاد و با صدای بلند دعا کرد: «خدا را شکر که مردی را که گرسنه بود به رودخانهای بزرگ بردی که امیدی به عبور از آن نداشت.»
سپس قلاب ماهیگیری را به ریسمان شکسته کمان شکار بست و با استفاده از آن به عنوان چوب ماهیگیری، یک ماهی گرفت و در دیگ قدیمی روی آتشی که از شاخه های خشک شده درخت درست کرده بود، غذا پخت.
https://persianfairytales.wordpress.com/
