
افسانه زال و سیمرغ | قسمت دوم

ادامه افسانه زیبای ایرانی را در این ویدیوی تماشا کنید!
شایعات دربارهی وجود چنین جنگجویی به گوش شاهزاده خانمی زیبا به نام رودابه که در پادشاهی کابل زندگی میکرد، رسید.
وقتی رودابه وصف زال را شنید شیفته او گشت و سوگند خورد که با او ازدواج خواهد کرد. او به کنیز خود صدها سکه طلا و جواهرات پرداخت تا نامه هایش را به زال برساند. وقتی زال نامهها را دریافت کرد، کنجکاو شد و تصمیم گرفت با رودابه ملاقات کند.
وقتی زال به قصر رودابه رسید، متوجه شد که او در بالای برجی زندگی میکند. اما رودابه نقشهای داشت. موهای بلند مشکی خود را از بالای برج رها کرد تا زال بتواند به اتاقش برود و با او دیدار کند. پس از ملاقات، زال دل در عشق شاهزاده خانم زیبا داد و تصمیم به ازدواج گرفتند.
اما پدر رودابه، محراب، پادشاه کابل، بتپرست و نوه ضحاک خبیث بود. وقتی پادشاه ایران، منوچهر، از قصد زال برای ازدواج با رودابه مطلع شد، از دادن اجازه خودداری کرد. پادشاه منوچهر و محراب دشمنان قدیمی بودند و همین امر بهانهای برای جنگیدن به آنها داد.با این حال، درست قبل از اعلان جنگ، موبدان کابل و ایران سرنوشت این زوج را از ستارهها پیشبینی کردند و پیوند زال و رودابه را مبارک و خوش یمن خواندند.
آنها اعلام کردند: «از ازدواج زال و رودابه پسری توانا به دنیا خواهد آمد، بزرگتر از هر جنگاور پیش از او، او نامدارترین مدافع ایران ، و شکست ناپذیر خواهد بود».
پس از شنیدن این سخن، هر دو پادشاه موافقت کردند که این زوج جوان با هم ازدواج کنند و برایشان دعای خیر کردند. زال و رودابه در یک مراسم زیبا در کابل ازدواج کردند.
رودابه پس از نه ماه حاملگی، زایمان سختی داشت و نزدیک بود بمیرد.
زال پر سیمرغ را که سالها پیش دریافت کرده بود به یاد آورد. آتش مقدسی برپا کرد و پر را در میان شعلههای آتش انداخت. با سوختن پر، آسمان با ابرهای طوفانی تیره شد و سیمرغ با شکوه در مقابل زال ظاهر شد.
سیمرغ به زال دستور داد از موادی که تهیه کرده دارویی درست کند. پزشکان داروی جادویی را به رودابه دادند و سپس به راحتی پسری سالم به نام رستم به دنیا آورد که به یکی از مشهورترین جنگاوران ایرانی در تمام دوران تبدیل شد
https://www.zoroastriankids.com/story...
