
داستان زیبا و باورنگردنی پیمان دل
پیمان دل
در روزگار سلسله سونگ شمالی، مردی درستکار و راستگو به نام لیو تینگشی میزیست؛ مردی وفادار به عهد و قول خویش.
در جوانی با دختری از زادگاهش آشنا شد و پیمان بست تا زندگی را در کنار او بگذراند. با میانجیگری خانوادهها، نامزدیشان رسمی شد و قرار گذاشتند پس از چند سال ازدواج کنند.
چندی بعد، لیو در آزمون کشوری پذیرفته شد و به مقام رسمی رسید. درست در همان زمان، نامزدش بیمار شد و بیناییاش را از دست داد. خانوادهی دختر، که از طبقهی کشاورز و فقیر بودند، دیگر جرأت نکردند سخن از ازدواج بگویند.
دختر در اندوه و ناامیدی فرو رفت و میترسید لیو پیمانشان را فراموش کند.
چون این خبر به گوش لیو رسید، اطرافیانش کوشیدند او را از ازدواج منصرف کنند تا زندگیاش آسیب نبیند.
اما او با لبخندی آرام گفت:
«دل من پیشتر با او پیوند خورده است؛ چگونه میتوانم دل خود را نادیده بگیرم، تنها چون او نابینا شده است؟»
و چنین شد که لیو با همان نامزد نابینایش ازدواج کرد. آن دو با مهربانی و استواری از دشواریهای زندگی گذشتند و تا پایان عمر یار و تکیهگاه یکدیگر ماندند.
زندگیشان سرشار از آرامش و دوام بود. آنان صاحب سه پسر شدند که هر سه در آزمون کشوری درخشیدند و به مقامهای بلند دولتی رسیدند — گویی آسمان خود پاداش صداقت و وفاداری آن دو را عطا کرده بود.
داستان هایی کوتاه و جذاب و پرمعنا از سراسر دنیا همراه با شعرو نقل قول های کوتاه که به زندگیتان عشق ومعنا و انرژی و آرامش می بخشد
#داستان
#داستان_کوتاه
#داستان_شب
#داستانهای_باستانی
#داستان_جذاب
#داستان_برای_بچه_ها
#داستان_فارسی
#داستان_لند
