
از دل ببر تا دل انسان (قسمت سوم داستان حستجوگرتائو)
آزمون ترس و اعتماد
زمانی که در کوه بیدار شد، در همان زمان دید که سه ببر غرشکنان به سمت او در حال حمله هستند و نزدیک بود او را بخورند. در آن لحظۀ حیاتی ژائو وحشت نکرد. او فکر کرد: «من شاگرد استاد ژانگ هستم. استاد در حال نظارۀ من است! هیچ چیز به من آسیب نمیرساند!» در واقع، ببرها لباسهایش را پاره کردند و صورتش را لیسیدند اما ابداً او را گاز نگرفتند. با دیدن او که بیباک بود، ببرها سر خود را پایین انداختند و رهایش کردند.
آزمون خشم و بیعدالتی
در مرحله بعد، استاد ژانگ به ژائو شنگ دستور داد تا به بازار برود و قدری پارچه بخرد. پس از اینکه ژائو پارچه را انتخاب کرد و پولش را پرداخت کرد، فروشنده او را متهم کرد که پول را نپرداخته است.
آزمون شفقت و از خودگذشتگی
یک روز که ژائو شنگ مراقب محصولات زراعی بود، گدایی را دید که از راه دور میآمد. گدا ژندهپوش و خاکی و کثیف بود. بدنش پوشیده از آبسه و چرک بود و بوی تعفنش خفهکننده بود. آن بینوا به ژائو نزدیک شد و درخواست غذا کرد. ژائو نسبت به او بسیار دلسوز بود. لباس خودش را درآورد و به گدا داد و ناهار و آذوقهاش را هم مقابلش قرار داد. آن تهیدست تحت تأثیر محبت ژائو قرار گرفت و به آذوقۀ غذاییاش دست نزد.
#حکمت_چین #آزمون_زندگی #شجاعت #اعتماد #خشم #بی_عدالتی #بخشندگی #از_خودگذشتگی #عرفان #حکایت #روایت #الهام_بخش #داستان_آموزنده #جاودانگی #
