
راهبی که عروس را دزدید
روزی روزگاری در دهکده ای کوهستانی در روستایی دور یک عروسی ای در حال برگزاری بود. در همان زمان راهبی بنام جی گونگ به طور اتفاقی از کنار این عروسی عبور می کرد که ناگهان از طریق چشم آسمانی اش منظره ی نگران کننده ای دید.
او توانست ببنید که از قله ی کوهی نزدیک تکه های بزرگی از کوه درحال پایین امدن و پرتاب شدن بسمت روستا است. از این رو جان همه اهالی روستا درخطر بود.
او با سرعت به سمت عروسی رفت و از مردم خواست که هرچه زودتر روستا را ترک کنند.
اما به دلیل لباس های کهنه و رفتار عجیبش مردم به او اعتماد نکرده و با او مثل یک مزاحم رفتار کردند
آنها حتی او را به برهمزدن نظم عروسی متهم کرده و چند مرد قوی هم او را به زمین انداختند.
راهب با خودش فکر کرد که اکنون دیگر فرصتی برای توضیح دادن باقی نمانده است و کسی به او گوش نمی کند از این رو تنها یک راه حل فوری به نظرش رسید و رفت داخل عروسی و عروس را بلند کرد و روی پشت خود گذاشت و سپس تا آنجا که می توانست دوید تا از دهکده دور شود.
مردم دهکده که به خشم آمده بودند درحالی که فریاد می زدند و او را تهدید می کردند با عصا و چماق بدنبال او همگی به راه افتادند.
جی گونگ آنقدر دوید تا به یک منطقه ی امن و باز در بیرون از دهکده رسید درحالی که جمعیت خشمگین همچنان به دنبالش بودند.
درهمین هنگام صدای مهیب و بلند برخورد سنگ های کوه به روستا طنین انداز شد و تکه های کوه تمام روستا را در هم کوبید.
مردم در حالی که از بهت و ترس در جایشان ایستاده و خشکشان زده بود متوجه شدند که جی گونگ جان انها را نجات داده بود.
کاری که جی گونگ انجام داد ابتدا در ظاهر نادرست به نظر می رسید اما به یک خاطره با شکوه و ماندگار از فداکاری او مبدل شد.
منبع: https://en.minghui.org/html/articles/2025/1/8/223514.html
