
لوتوس و راهزنان

لوتوس و راهزنان
در زمان بودا شاکیامونی، گروهی اراذل واوباش در شهر کوسالا زندگی میکردند که اغلب در اطراف چرخیده و مرتکب اعمال بیشرمانه میشدند. زنان این شهر از ترس آنها جرات از منزل بیرون رفتن نداشتند.
گروهی از راهبههای بودیستی در شهری در آن همسایگی زندگی میکردند. سرپرست راهبهها بانویی به اسم لوتوس بود. او باوقار و زیبا بود و بهخاطر خصوصیات اخلاقیِ مثالزدنیاش معروف شده بود. او قدرتهای فوقطبیعی نیز داشت و در آن منطقه فوقالعاده مورد احترام بود.
در یک روز بسیار گرم تابستان، این راهبههای بودیستی از شهر کوسالا عبورمی کردند. آنها کنار جنگلی در بیرون شهر، در رودخانهای حمام کردند. دسته ی اوباش آنها را دیدند و لباسهایشان را دزدیدند، به این قصد که تحقیرشان کنند.
لوتوس به خوبی از انگیزه آنها آگاه بود، اما تصمیم گرفت از قدرت فوقطبیعی خود برای نجات آنها استفاده کند. لوتوس مردمک چشمانش را بیرون آورد، جلوی دسته اوباش انداخت و گفت: «اگر زنی که عاشقش هستید چشم نداشته باشد، آیا هنوز هم دوستش دارید؟»
سپس اعضای درون شکمش را بیرون آورد و آنها را روی زمین انداخت. پس از آن، بازوها و پاهای خود را شکست و پرسید: «حالا به من نگاه کنید. کدام قسمتهای من هنوز برایتان جذاب است؟»
دسته اراذل از ترس به خود میلرزیدند و مو بر اندامشان راست شده بود. لوتوس در ادامه گفت: «بدن انسان از این چیزهای ناپاک ساخته شده است. مانند باقی این جهان، همه توهم است. زیبایی این جهان با گذشت زمان از بین میرود. جوانی گذرا است. وقتی مردم پیر میشوند، زشت میشوند. وقتی میمیرند، بدنشان پوسیده و فاسد میشود که حتی ناراحتکنندهتر است. یک بدن بدون روح دقیقاً مثل خاک و کثیفی روی زمین است.»
دسته اراذل بهسرعت لباسها را برگرداندند. آنها به او تعظیم و درخواست کردند: «لطفاً ما را ببخش. ما نادان هستیم. لطفاً ما را نجات بده!»
لوتوس آنها را نزد بودا شاکیامونی برد. نیکخواهی بودا باعث شد آنها از گذشته خود پشیمان شوند. در نتیجه همگی به بودیسم گرویدند و شروع به تمرین آن کردند. پس از آن زنان شهرِ کوسالا دیگر بدون ترس از خانه خود بیرون میآمدند.
نوشته: مینگهویی
https://fa.minghui.org/html/articles/2019/10/24/116052.html
#داستان_آموزنده #داستان_قديمى #داستانهایـباستانی
#داستان
